تبلیغات
صدای خاموش - خاطره‌ای از شهید ودود روغنی زنجانی
درباره وبلاگ

امام خامنه ای:
یکی از ابزار های جنگ نرم این است که مردم را در یک جامعه نسبت ب یکدیگر بدبین کنند; بددل کنند; اخــــــــــتلاف ایجاد کنند; یک بهانه ای پیدا کنند; با این بهـــــــــــــانه بین مردم اختلاف ایجاد کنند
« بسم رب الشهداء والصدیقین» 
«گفتگوی شهید با خبرنگار صدا و سیمای استان زنجان هنگام حركت به سوی جبهه» 
خبرنگار: ضمن اینكه خود را معرفی می‌فرمایید خلاصه‌ای از زندگینامة خود را بیان فرمایید. 
شهید: بسم الله الرحمن الرحیم. با درود به رهبر كبیر انقلاب اسلامی و امت شهیدپرور ایران، من ودود روغنی زنجانی، در سال 1347 در شهرستان زنجان به دنیا آمدم و تحصیلات خود را تا مرحلة دیپلم در زنجان گذراندم. 

خبرنگار: چه انگیزه‌ای باعث شد كه شما در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شركت نمایید؟ 
شهید: بزرگترین انگیزه‌ام پیام امام خمینی بود كه حضور در جبهه‌ها را لازم و واجب دانسته‌اند. امام خمینی بعنوان ولی فقیه، پیامهایشان برای ما واجب‌الاطاعه است و اگر هیچ دلیلی هم نباشد، فقط پیام امام كافی است و ما باید بدون قید و شرط از فرمان امام اطاعت نماییم. دلایل دیگر ما بعنوان یك مسلمان و ایرانی این است كه چون صدام به كشور ما حمله كرده و قصد نابودی كشور ما و اسلام را داشته است، بنابراین وظیفه ماست كه در جبهه حضور مستمر داشته باشیم و با صدام مبارزه كنیم و او را از اهداف پلیدش پشیمان كنیم. 

به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
خبرنگار: بفرمایید تا به حال چند بار توفیق یافته‌اید كه در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشید و اگر خاطره‌ای از ایثارگریها و شجاعتهای عزیزان رزمنده در خاطر دارید بیان بفرمایید.
شهید: من تاكنون 3 بار توفیق حضور در جبهه را یافته‌ام و خاطرات بسیاری را به یاد دارم از جملة آنها خاطرات شب عملیات كربلای 8 بود كه بچه‌ها راز و نیاز می‌كردند و حالات روحی فوق العاده‌ای داشتند و از خداوند طلب مغفرت می‌كردند و با گریه و زاری از خداوند می‌خواستند در عملیاتی كه در پیش رو دارند آنان را پیروز نماید. 

خبرنگار: در رابطه با دوستان و همرزمان خود كه به اتفاق در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل مشغول نبرد بوده‌اید و اكنون به درجه رفیع شهادت نایل شده‌اند، بفرمایید نظر و احساستان در مقابل خون این عزیزان چیست؟ 
شهید: ما در موقعی كه به جبهه می‌آمدیم تا حدودی در خود مسؤولیت حس می‌كردیم. اما وقتی به جبهه‌ها آمدیم و همرزمان و همسنگران خود را كه شهید شده‌اند دیدیم و مشاهده كردیم كه با چه روحیه و هدفهایی به جبهه‌ها آمده‌اند و خونشان ریخته شده، احساس كردیم كه مسؤولیتمان بیشتر از پیش شده است و باید هرطور كه شده تلاش كنیم به اهداف آن عزیزان برسیم. حتی با دادن خون خود، راه آن عزیزان را ادامه دهیم تا روح آنها شاد و خونشان پایمال نشود و راه آن عزیزان را نیمه تمام نگذاریم. 

خبرنگار: با توجه به اینكه خودتان مشاهده كرده‌اید كمكهای مردم حزب‌الله همیشه به سوی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل سرازیر بوده است. احساس خود را نسبت به این ایثارگریها بیان بفرمایید. 
شهید: كل كمكهایی كه مردم روانة جبهه می‌نمایند، به جز ارزش مادی آن دارای اهمیت بسیاری از نظر روحی و معنوی است. چون روحیه است كه كار را پیش می‌برد. ما با مشاهدة این كمكها همیشه احساس می‌كنیم كه مردم ما پشت سر ما هستند و هیچگاه ما را تنها نمی‌گذارند و تا وقتی كه این پشتیبانی مردم و دستورات امام را داریم، جنگ را ادامه خواهیم داد. 

خبرنگار: انشاءالله پس از پیروزی در جنگ تحمیلی، مهمترین مسائل و اقداماتی را كه ضروری می‌دانید از طریق مسؤولان مملكتی و یا امت شهیدپرور بیشتر به آنها اهمیت داده شود و روی آنها سرمایه‌گذاری گردد، چیست؟ 
شهید: برای اینكه مملكت به پیشرفت برسد، یك قوانین و چهارچوب برای آن لازم است. چهارچوب در روابط خارجی و روابط اقتصادی. در روابط خارجی كلاً یك چهارچوب وجود دارد و آن سیاست نه شرقی و نه غربی است. در روابط اقتصادی نیز یك چهارچوب كلی وجود دارد كه آن چهارچوب اسلام است و مسؤولان باید برای آن روش و قانون تهیه كنند تا بتوانند طبق دستورات اسلام، نیازهای جامعه را رفع نمایند. البته شاید در حال حاضر نتوانند كارهای وسیع اقتصادی و سیاسی انجام دهند. لكن می‌توانند این قوانین را تصویب كنند تا بعد از اتمام جنگ، این قوانین اجرا شود تا هم بتوانند به ملتی كه در مقابل این همه مشكلات صبر كرده و از خود ایثار نشان داده، جوابگو باشند و هم در دنیا كشور اسلامی ما را به عنوان الگو معرفی كنند تا انقلابمان صادر شود و بتوانند در مقابل هیاهوی استكبار جهانی قد علم نمایند. 

خبرنگار: چه پیامی برای امت همیشه در صحنة حزب‌الله دارید؟ 
شهید: از امت حزب‌الله می‌خواهم، همانطوریكه تاكنون ایثار و از خودگذشتگی نشان داده‌اند و ایثارشان در دنیا معروف شده است، همچنان به مقاوت خود ادامه بدهند. توطئه‌ها زیاد شده و ابرقدرتها خود وارد معركه شده‌اند، قبلاً ابرقدرتها، صدام را به جلو فرستاده بودند و حالا خودشان آمده‌اند، به همین خاطر از مردم می‌خواهم پشتیبانی و ایثار خود را زیادتر نمایند تا با آنها مقابله نماییم و توطئه‌هایشان را خنثی كنیم و اگر موفق به این كار شدیم، راهمان باز است و می‌توانیم اسلام را در دنیا مطرح و نشر دهیم و هیچ مانعی نمی‌تواند در مقابل ما دوام بیاورد. 

خبرنگار: اگر پیامی برای خانوادة خود دارید بفرمایید. 
شهید: شاید شما توانسته‌اید كار كوچكی انجام دهید و به عنوان یك خانوادة امت اسلام و ایران، فرزند خود را به جبهه بفرستید و مثل بعضیها نباشید كه فقط انتقاد می‌كنند و هیچ كمكی به جبهه نمی‌كنند. از خانواده‌ام می‌خواهم به حرف مسؤولان و امام عزیز گوش فرا دهند و در راه اسلام و پیشرفت ایران قدم بردارند. 

خبرنگار: در خاتمه اگر مطلب خاصی دارید بفرمایید. 
شهید: از ملت می‌خواهم با آمریكا و ایادی آن مبارزه نمایند. آمریكا به مرحله‌ای رسیده كه خود وارد معركه شده و یك مرحلة حساسی است. از ملت می‌خواهم تا با ایستادگی خود، این مرحلة سرنوشت‌ساز را كه در پیش است پشت سر گذارند. اگر از این مرحله با موفقیت بگذریم مشكلاتمان حل شده است. از آنها می‌خواهم، مسائلی از قبیل گرانی و تورم را كه به آنها فشار می‌آورد در برابر آن مقاومت نمایند. از ملت می‌خواهم در داخل شهرها در مقابل عمّال ضد انقلاب بایستند. همانطوریكه رزمنده‌ها، جبهه‌ها را نگه داشته‌اند، آنها هم در پشت جبهه‌ها به عنوان یك مروّج اسلامی عمل كنند تا اسلام را همانطوری كه می‌خواهیم در دنیا نشر دهیم و آنها در داخل، مملكت را حفظ كنند تا كشور ما به یك كشور نمونه و اسلامی تبدیل شود. 

« سخنان پدر شهید»
« بسم الله الرحمن الرحیم»
 با سلام به روح امام و ارواح شهدا و خانواده‌های معظم شهدا. ودود زمانی كه دیده به دنیا گشود و دروان كودكی را سپری كرد، از همان ابتدا كم سخن بود و وقتی كه مشغول به درس شد، تمام فكر و ذكرش درس بود. یك اتاقی داشت به نام « اتاق معلم» كه همیشه در آنجا مشغول مطالعه بود و كمتر با مسائل دیگر ارتباط داشت و یك دوست نزدیكی هم داشت كه دانشجوی دانشگاه تهران بود بنام آقای « مسعود پارسا» كه از زمان كودكی باهم بودند و همیشه باهم درس می‌خواندند و به قدری به هم وابستگی قلبی داشتند كه كمتر دیده می‌شد، از هم جدا باشند و در صحنه‌های نبرد حق علیه باطل نیز در كنار هم می‌جنگیدند و هنگامی كه برمی‌گشتند باز با هم به تحصیل ادامه می‌داند كه در نهایت هردویشان، در عملیات نصر7 در كنار هم به شهادت رسیدند و در آن دنیا نیز باز در كنار هم به حیات جاوید و ابدی خود ادامه دادند. 

از تقوای او یك مورد را عرض كنم: نمازی كه این شهید می‌خواند، من موقعی كه صدای او را می‌شنیدم رعشه بر بدنم می‌افتاد و بر خود می‌لرزیدم. یك چنین اعتقادات محكم و خلوص حقیقی داشت. مدت 8 ماه، هنگام عملیات كربلای 5 در جبهه حضور داشت. من خودم چند بار به او گفتم: كه تو قبول شده‌ای در دانشگاه، بیا برو و مشغول به درس شو. اما او گفت:« اگر من به دانشگاه بروم، می‌خواهم یك پزشك باسواد بشوم نه یك پزشك سرسری و می‌خواهم به ملت خود خدمت كنم. لذا اگر به دانشگاه بروم مشغول بشوم نمی‌توانم تحمل كنم و باید بروم وظیفة دینی‌ام را انجام بدهم. 

من مقلد رهبرم هستم و او فرمان داده است كه جوانان به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بشتابند». بعد این شهید به من گفت: «رفته‌ام و دو ماه تعهد داده‌ام كه به جبهه بروم. چنانچه این دو ماه را تمام كنم، می‌روم به دانشگاه و مشغول می‌شوم». مدت 10 روز به پایان مأموریتش بیشتر نمانده بود كه شربت شهادت نوشید و به لقاءالله رسید. آنچه سخن قلبم است در مورد این شهید، در این نوشته آورده‌ام كه هر موقع دلم می‌گیرد به آن نگاه می‌كنم: « بسم رب الشهداء و الصدیقین» آنچه از من گمشده گر از سلیمان گم شدی بر سلیمان هم پری، هم اهرمن بگریستی ودود! ای ثمرة قلب و روح و روانم، جسم و روحم فدای تو و همسنگرانت باد. چقدر آگاه بودید! امام عزیز را آنطور شناختید كه ما نشناختیم. امام، اسلام ناب محمدی(ص) را به شما شناساند و ما از قافله دور ماندیم. 

ای شهید عزیزم! تو در وصیتت گفتی: امام عزیزتر از جانم. به فتوای ولی فقیهم به جبهه آمده‌ام تا مادامی كه كشورم در هجوم دشمن قرار گرفته مبارزه خواهم كرد. خوش به حالتان. امام آمد پیش شما. وای به حال ما. فرزندم! خدا گواه است: مفارقت الاحباب اصعب.

«پدر شهید:» سال 66 بود كه در روز عید غدیر خم در منطقة عملیاتی بوالفتح عراق در عملیات نصر 7 به شهادت رسید و به دیدار خدا رفت. در خاطرم هست 3-4 ماه از شهادتش می‌گذشت و پیكرش هنوز نیامده بود. من آمدم در خانه را باز كردم. هیچ كس در خانه نبود و حالم خیلی بد بود. با یك حالی وارد شدم و رفتم قرآن را آوردم و به خدا پناه بردم و تفأل زدم به قرآن. گفتم: خدایا اگر پسرم شهید شده است بگو. اگر مفقود یا اسیر شده است بفرما. شما اگر سی جزء قرآن را بگردید، یك ساعت دو ساعت به زحمت این آیه را پیدا می‌كنید. 

همان آیه آمد: «اذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون» و از آنجا یقین پیدا كردم كه پسرم شهید شده است. توصیه‌ام به برادران دانشجو این است كه با جدیّت درس بخوانند و راه این شهدا را ادامه بدهند تا ان شاءالله مملكت خودمان را آباد كنیم و به خودكفایی برسیم. این شهدای دانشجو، واقعاً در همة زمینه‌ها برای ما الگو بودند. چه در درس خواندنشان. چه در جنگ كردنشان. شهدا همیشه از بهترینها هستند. 

خدا روح همة شهیدان را شاد كند و ما را پاسدار خون آنها قرار بدهد. «مادر شهید:» بسم الله الرحمن الرحیم. سلام بر امام امت. سلام بر شهدای عزیز. ودود كه متولد شد، یك بچه‌ای بود كه مورد تعجب همه بود و من این بچه‌ام را عجیب دیدم. اصلاً از ابتدای زندگی‌اش، من هیچ ناراحتی از او ندیدم و تا زمان شهادتش هیچگونه رنجشی از او نداشتم. به قدری به او علاقه داشتم كه آن زمان كه به مدرسه می‌رفت و هنگام غروب به خانه برمی‌گشت، می‌آمدم دم در خانه به انتظارش می‌ایستادم. پدرش می‌گفت: بابا بیا تو. چقدر این بچه را دوست داری! و من می‌گفتم: بگذار این بچه‌ام كوچه را بگردد. من خوب قد و بالای این پسر را ببینم. بعد بیایم تو. و آن موقع كه او كوچه را می‌گشت و من او را می‌دیدم، می‌آمدم تو. از لحاظ تربیت، این اصلاً خلقت او بود و خداوند در وجود او، قدرت خودش را به من نشان داده بود به طوری كه وقتی به نماز می‌ایستاد و من نگاه می‌كردم، تعجب می‌كردم. می‌گفتم: خدایا من لیاقت ندارم چنین فرزندی تربیت كنم. تو قدرت خودت را به من نشان داده‌ای. 

هنگامی كه به نماز می‌ایستاد، هركس صدای الله اكبر او را می‌شنید، مو بر تنش راست می‌شد و وقتی كه نماز می‌خواند، من از پشت سر او دستهایم را به سوی آسمان بلند می‌كردم و می‌گفتم:« خدایا صدهزار مرتبه شكر كه به من چنین اولادی عطا فرموده‌ای. همین برایم بس است.» به قدری بچة مؤدب و باتربیتی بود كه من یكبار ندیدم در ایام كودكیش دیر به خانه بیاید و تا سن 18 سالگی در دستش ساعت نداشت و یكبار هم به ما نگفت، مبادا ما رنجیده خاطر شویم. حتی هیچ وقت از پدرش تقاضای پول نمی‌كرد. در كودكیش هنگامی كه از من پولی به امانت می‌گرفت، بعداً این پول را از او پس می‌گرفتم تا این بچه بداند كه قرض حقی است بر گردنش كه باید آنرا ادا كند. اگر گاهاً كاسبی، سرزده به خانة ما می‌آمد و موقع ناهار بود می‌گفت من میل به غذا ندارم و غذا را جلوی او می‌گذاشت و خودش چیزی نمی‌خورد و از این گونه ایثارها در كودكیش زیاد داشت. 

در مورد مصرف بیت‌المال خیلی حساس و دقیق بود و نمی‌گذاشت من خیلی آب مصرف كنم. یكبار آمد، دید من حیاط را می‌شویم. به من گفت: مادرجان از خدا نمی‌ترسی؟ گفتم: ودود جان چه كار كردم؟ گفت: آب، بیت‌المال است. حیاطهای پایین، آب پیدا نمی‌كنند برای نماز وضو بگیرند. به معنی واقعی، آمر به معروف و ناهی از منكر بود. تا آن سن كه رسیده بود هیچ موسیقی مبتذلی به گوشش نرسیده بود و گاهی كه منكری را می‌دید، شدیداً با آن برخورد می‌كرد. به قدری با ادب و آرام بود كه من آرزو می‌كردم او یكبار با من بلند صحبت كند تا ببینم صدای بلند او چگونه است. 

تا آخرین لحظة حیاتش یكبار جواب رد به من نداد. یك روز كه از جبهه آمده بود، آمد پیش من و سرش را روی زانوی من گذاشت و در حالیكه دراز كشیده بود، عكس شهیدی را از جیبش درآورد و به من نشان داد و گفت:« مادر ببین این چطور شهید شده! به من می‌گویند: تو هم شهید می‌شوی و پارسا هم شهید می‌شود… مادر از این خانواده‌های شهدا احساس شرمندگی نمی‌كنی؟ از این پسرانت یكی را تقدیم اسلام نمی‌كنی؟» گفتم: ودود جان، ما هم شهید داده‌ایم دیگر. گفت:« چه كسی را؟» گفتم: برادرم را. گفت:« او شهید تو نیست. تو خودت باید شهید بدهی.» قبل از اینكه خبر شهادت او به ما برسد، در خواب دیدم كه در گوشة باغچة حیات منزلمان، 16 عدد لاله روییده است و پیش خود گفتم: ودود شهید شده است. خیلی نگران بودم. بعد كه خبر شهادتش را آوردند، گفتند كه آنها 16 نفر بودند كه به تنهایی در مقابل دشمن ایستاده و مقاومت كرده بودند تا به شهادت رسیده بودند و جنازه‌هایشان هم در همانجا مانده بود. چندبار كه پسرم به جبهه رفت و برگشت و من دیدم كه او سالم برگشته است، تعجب كردم كه این بچه با آن اخلاص و عشقی كه به خدا و راه حق دارد چرا سالم برگشته است؟ با آن حالاتی كه من از او دیده بودم هر لحظه آماده بودم كه خبر شهادتش را برایم بیاورند، تا اینكه در آخرین بار كه رفت به دانشگاه و ثبت نام كرد و برگشت، به خانه آمد گفت: «مادر جان! رفته‌ام اسمم را برای اعزام به جبهه نوشته‌ام و دو ماه مأموریت گرفته‌ام». موقعی كه می‌خواست برود، گفتم: ودود جان، من قلبم ناراحت است. 

اگر الان بروی من خیلی دلگیر می‌شوم. این بود كه پیش من چند روزی ماند و بعد از اینكه از من اجازه گرفت چون اعزام حركت كرده بود خودش به تنهایی به طرف كردستان حركت كرد و چند روزی بیشتر به پایان مأموریتش نمانده بود كه شهید شد و به دیدار خدا رسید. «سخنان برادر بزرگ شهید:» بیشتر مواقع من با این شهید عزیز بودم و برادری ما از حد برادری گذشته و بیشتر جنبة دوستی پیدا كرده بود و شهید ودود با یكی از دوستانش بنام شهید مسعود پارسا - كه همیشه با هم بودند - اغلب در منزل باهم بودیم و به قدری این دو شهید به هم دلبستگی داشتند كه همیشه باهم بودند. 

همه می‌گفتند ما یكبار ندیدیم كه اینها موقع راه رفتن، سرشان را بالا بگیرند و خدای ناخواسته به نامحرم نگاه كنند. افرادی كه در سپاه بودند می‌گفتند: ما می‌دانستیم كه این دو می‌خواهند شهید بشوند (چون افراد سپاه اكثراً با شهدا برخورد داشته‌اند و رفتارها مشخص است). بعد از عملیات كربلای 5 - كه این شهید نیز شركت داشت - به من گفت:« حیف شد ما شهید نشدیم. ما تا آن جلو هم رفتیم و دشمن شیمیایی هم زده بود» (بطوریكه سینه‌هایشان از بابت شیمیای ناراحت بود). هنگامی كه ایشان در دانشگاه ثبت نام كردند و قصد اعزام به جبهه داشتند من به ایشان گفتم: شما كه به جبهه رفته‌ا‌ید و وظیفة شرعی خود را انجام داده‌اید. خوب است كه بقیه‌اش را به دانشگاه بروید و از آن طریق به جامعه و اسلام خدمت كنید. ایشان در جواب گفتند:« نه، این آخرین فرصت است. باید یكبار دیگر بروم. چون اگر به دانشگاه بروم ممكن است دیگر فرصت پیدا نكنم كه به جبهه برگردم و تا باب شهادت باز است باید از آن گذشت». لذا با دوستشان آقای پارسا رفتند و برای مدت دو ماه ثبت نام كردند تا به جبهه بروند. موقع اعزام، والدة ما كه ناراحتی قلبی داشت به این شهید گفت: اگر الان بروی من ناراحت می‌شوم. این بود كه چند روزی پیش والدة خود ماند و ایشان را راضی كرد و خودش به تنهایی راهی كردستان شد. 

در آنجا همرزمانش به دوست ایشان - پارسا - گفته بودند كه اگر ودود بیاید به ما چه می‌دهی؟ ایشان گفته بود كه اگر ودود بیاید من به همة شما یك نهار چلوكباب می‌دهم. بعد كه ودود آمده بود به قولش وفا كرده بود. اینها فوق‌العاده به هم وابستگی خدایی داشتند. آخرین دیدار من با شهید ودود، موقع اعزام در پادگان بود كه مشغول تمیز كردن اسلحه‌هایشان بودند و چهرة بسیار شاد و خندانی داشتند و عشق به شهادت و پر كشیدن به سوی خدا، در سیمایشان مشاهده می‌شد. موقع عملیات، باز هم این دو شهید در كنار یكدیگر بودند و بعد از عملیات نصر7 در منطقة بوالفتح عراق - كه دشمن پاتك كرده بود تا منطقه را پس بگیرد، اینها چند نفری بودند كه مانده بودند و آنجا مقاومت دلیرانه‌ای را از خود به نمایش گذاشته بودند و سرانجام همگی در آنجا به شهادت رسیده بودند. قبل از عملیات، این دو شهید با هم كه صحبت می‌كردند، می‌گفتند: فلانی اگر من شهید شدم، تو نیا جلو، من اول جلو می‌روم و سر این مسأله با هم بحث می‌كردند و در میان انبوه آتش دشمن، ودود كه دستش زخمی شده بود، در جواب دوستش - شهید پارسا - كه به او می‌گفت برگردد، جواب داده بود كه من برنمی‌گردم و می‌خواهم همینجا بمانم و مانده بود و سرانجام همگی به دیدار خدا شتافتند و 1/5 سال بعد از اتمام جنگ، جنازه‌های این شهدای دلاور را رفتیم و از منطقه آوردیم. زمانی كه قرار شد برویم و جنازه‌های این شهدا را بیاوریم، چند سردخانه را در سردشت گشتیم و بعد كه جنازة شهدای خودمان را پیدا كردیم، من چون ارادت خاص قلبی نسبت به ودود داشتم همین كه جنازة او را مشاهده كردم بلافاصله او را شناختم و خیلی منقلب شدم كه مرا از آنجا خارج كردند. ولی چیزی كه خیلی تعجب‌آور بود این بود كه جنازة این شهدایی كه باهم شهید شده بودند بعد از گذشت 1/5 سال از اتمام جنگ، در زیر این آسمان و بر روی فرش این زمین همینطور سالم و تازه مانده بود و درست مانند این بود كه به تازگی شهید شده‌اند و بعداً كه ما در شهر گفتیم كه جنازة این شهدا، سالم و تازه است كسی باور نمی‌كرد. واقعاً این كه می‌گویند جنازة شهدای واقعی سالم باقی می‌ماند، یك واقعیتی است كه من عیناً آنرا مشاهده كردم.



موضوع :
شهدای دانشجو ,